داستان -دایی سوخته بود
پای دایی سوخته بود.زمستان و بهاری طول کشید.زمستان ،دکترِ مرکز بهداشت می آمد .بعدازظهر ، نزدیک غروب بیشتر.زخم هایش را باز می کرد،بتادین می زد و پانسمان می کرد. موهای دکتر فر و کمی بلند بود.عینک پلاستیکی مشکی گنده ای می زد.سبیل هم داشت.لاغر بود و پیراهنش را روی شلوار جین می انداخت.بیچاره مدت ها آمد و رفت.آخرش شاید پول خواسته بود.دایی گفت:" بره گم شه مردک". دلم برایش سوخت. دایی هم موهایش فر بود.ولی بلند نبود.ملافه سفیدی به خودش می پیچید و با خیال راحت پیش ما و یا حتی مهمان ها، همانطور می گشت.پدر مدت ها ماموریت بود.وقتی برگشت همکارش را مهمان آورده بود. پدر به مادرمی گفت که همکارش پرسیده بود:" تازه ختنه اش کردین؟"
داشتیم خواب آلود ، سحری می خوردیم که آژیر وضعیت قرمز بمباران ، همه را ریخت توی کوچه . پدر مرا در ملافه ای پیچیده بود. داداش لای پتو بغل مادر بود. هواپیماها یا شاید موشک بودند که از آسمان بالای سرمان رد شدند.به پدر گفتم:"هرکسی که دورش ملافه بپیچن،ختنه اش میکنن؟" مردم داد زدند که نیروگاه را زدند.اما پروین سرش را روی شانه ممد آقا گذاشته بود و خواب بود.آب دهانش مثل همیشه رو به راه بود.ممد آقا به پدر گفت "صدام گفته میان آباد رو نمی زنم." دستم را انداختم دور گردن پدر.دهانم را چسباندم به گوشش و یواشکی پرسیدم:" چرا نمی زنه؟"
ممد آقا آمد نشست روی جدولِ لب جوب کنار پدر.گفت" چند روز پیش رو یادته! ،دعوای مردم با مامورهای اداره برق رو"
داداش لای پتو خوابش برده بود.مادر با مادر پروین و زنهای همسایه صحبت می کرد. از ممد آقا پرسیدم:" چرا دعواشون شد؟"
ابروهای پدر بالا رفتند ، پدرسرش را می جنباند ."نامردا رو ببین! چه زود فهمیدن"
ممد آقا گفت:" پسرجون ندیدی بی ناموسا هی میان سیمارو جمع می کنن میبرن .میفروشن نامردا،خبرش رو دارم..... حسین آقا!.... "چشمکی زد و به پدر گفت:"تازه ختنه اش کردین؟"
کریمی
اسفند1394