شیوه مدیریت

دو خلبان نابینا !که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما شدند
زمزمه‌های توام با ترس وخنده درمیان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
یکی از خلبانان به دیگری گفت:« میترسم یکی ازهمین روزا مسافرها چندثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن ‌کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اونوقت کارهمه‌مون تمومه !»

شما اکنون و پس از خواندن این داستان کوتاه،
با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شدید...
شاد کام باشید ولی جیغ رو بزنید😂😂😂😂

گذشت و چشم پوشی.

یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دكان نجاری شد، عادت نجار اين بود كه موقع ترک کارگاه وسايل كارش را روي ميز بگذارد. آن شب، نجار اره اش را روی ميز گذاشته بود. همينطور كه مار گشت مي زد بدنش به اره گير کرد و كمي زخم شد. مار خيلي عصبانی شد و برای دفاع از خود اره را گاز گرفت. این کار سبب خون ريزی دور دهانش شد و او که نمی فهمید كه چه اتفاقی افتاده، از اينكه اره دارد به او حمله مي كند و مرگش حتمي است تصميم گرفت برای آخرين بار از خود دفاع كرده و هر چه شديدتر حمله كند. او بدنش را به دور اره پيجاند و هي فشار داد. صبح كه نجار به کارگاه آمد روي ميز به جای اره، لاشۀ ماری بزرگ و زخم آلود ديد كه فقط و فقط بخاطر بی فکری و خشم زياد مرده است. ما در لحظۀ خشم می خواهیم به ديگران صدمه بزنیم ولی بعد متوجه مي شويم که به جز خودمان كس ديگری را نرنجانده ايم و موقعی اين را درك می کنیم كه خيلي دير شده. زندگی بيشتر احتياج دارد كه گذشت و چشم پوشی كنيم، از اتفاقها، از آدمها، از رفتارها، از گفتارها و به خودمان يادآوری کنیم، گذشت و چشم پوشی.

بساط گذران قافله عمر

راستش را بخواهید همیشه دوست داشتم آن‌قدر درگیر گرفتاری‌هایم باشم که روز تولدم را یادم برود و یک مشت آدم وسط بدبختی‌ها و مشغله فکری‌ام با این بادکنک‌های معلق توی هوا بریزند سرم و من جا بخورم که ای وای تولدم! اما متاسفانه از یک هفته قبل به شکل عجیبی حواسم کاملا به خودم و روز تولدم جمع می‌شود و توی مغزم یک نیروی ننر و زندگی لوس کنی مدام می‌گوید فقط سه روز مانده، دو روز مانده، یک روز و..! همین می‌شود که نه تنها گندش پیش خودم در می‌آید بلکه هیچ کسی نمی‌تواند سورپرایزم کند چون با این وضعیت می‌توانم دست هرکسی را بخوانم. هرچند دیگر گند سورپرایز درآمده و هر روز شاهد همین فیلم هستیم که یک نفر حواسش نیست می‌آید توی یک کافه و چند نفر دیگر برایش دست می‌زنند و آن بنده خدای متولد شده هم مجبور است طوری لبخند بزند که یعنی نفهمیده یا در صورتی که واقعا هم نفهمیده باشد دارد توی ذهنش به خودش فحش می‌دهد چرا دقیقا امروز این‌قدر مزخرف و کثیف لباس پوشیده و این‌ها هم وقت گیر آورده‌اند. نمی‌گویم من سورپرایز نشده‌ام اما یک بیماری روانی گریبان‌گیرم است که اگر بو ببرم می‌خواهند سورپرایزم کنند، برنامه‌شان را بهم بریزم تا بروند هوشمندانه‌تر فکر کنند. دست خودم نیست اما بیشتر موارد را می‌فهمم. 

ادامه نوشته